عـشق بازی فقط تـوی رخـتخواب نــیست
عشـق بازی میتـونه دقـیقن اون لحظه ایی بـاشه که یـه زن با دقـت آستـین ِ مرد رو سه تا مـیزنه که تا بالای آرنــج بـیاد .....
و یـا وقتی مـرد مـوهای زن مـورد علاقشو با دستاش میفرسته پشت گوشش ...
و فـقط و فـقط یه نـگاه مـعامله مـیشه ....
که به هـمون نـگاه مـیشه جـون سـپرد تـا آخـر ِ عــمر...
با تو هستم با تویی که زل زدی تو مانیتور دنبال چی میگردی؟
بی خیال.!! از فکر بیا بیرون لبخند بزن ناراحت نباش؛بخند جییییغ بزن!!!
برو لب پنجره داد بزن تو خودت نریز هر کی بهت بد کرد مطمئن باش
زمین گرده... هر کی دوست نداشت لیاقت نداشته!
الکی حرص نخور. تو خوب باش میون این همه بدی.
تـــــــــو. مــــــــن. هممــــــون. شاید همین فردا. شاید..!
نـــبـــــــاشیم. نـــــبـــــــاشم. پس بخند......
+آفرین،نیشا بـــــاز...
عـاشـق مَـردی شُده اَم کـه, بـوی مَـردانگیَـش غُـرور زَنانــه ام را, دیوانــه میکـُنَــد
آدمی غرورش را خیلی زیاد
شاید بیشتر از تمام داشته هایش دوست می دارد.
حالا ببین اگر خودش غرورش را
به خاطر تو نادیده بگیرد چقدر دوستت دارد!
این را بفهم...
تمام عروسک های دنیا یتیم می ماندند
اگر خدا "دخترها" را نمی آفرید.. :*
به بـــ ـوسیدنِ هم مشغولند پروانهها,
به بـــ ـوسیدنِ هم مورچهها,
به بــــ ـوسیدن
مگسها!
ما بوســ ـهها را کنار گذاشتیم؛
و با لبها,
شعرهایِ عاشقانه گفتیم!
کاری که
به کارِ حشرات هم نمیآید!
نگران نباش اگر,
لب هایِ تو را سانسور میکنند,
شعرهای من را نقطه چین...!
از این به بعد, در چاپ خانه های زیر زمینی
تو را خواهم بوسید!
آدمی که می خواد بره ؛ میره !
دیگه داد نمی زنه که : من دارم میرم .....
اونی که رفتنشو داد میزنه ؛ نمی خواد بره !
داد میزنه که یکی مانع رفتنش بشه ... !!!
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻮﭘﺮﯼ ﺩﻟﺖ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ !!!
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﭘﺎﺭﮎ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﻧﺸﺪﯼ
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺭﻓﺘﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ
ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ !!!
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻧﻤﯿ ﺨﻮﺭﯼ .
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺚ ﻗﺒﻞ ﻧﯿﺴﺘﯽ .....
ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮﮐﺲ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ می دﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ
ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺩﻟﺘﻮ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺖ ﺍﻭﻣﺪﻩ .
چقدر کوتاه است فاصله ی بین
غدیر تا عاشورا . . .
بالا رفتن دست پدر تا پائین آمدن سر پسر .
به سلامتیه خودم...
به سلامتیه خودت...
به سلامتیه همه اونهایی که تنهان...
به درک که هوا دو نفره شده...تنهایی قدم زدن یه فازه دیگه میده...
دلم تنگ شده واسه اون خنده هایی که فکّت درد میگیره ... دلت درد میگیره ... از چشات اشک میاد ولی بازم نمیتونی جلوشو بگیری
از اون خنده های از ته دل ... قهقهه
+این تجربه رو امروز داشتیم
به همراه---------->محبوبه،زهره،صدف،زهرا---------->این یکی جدیده
+این آهنگو بیشتر میدوستم.
+واقعا دلم میخواد ساعت وایسه
+ای جانم این دو تارو
+بگذار لبانم را به گناه بوسیدن لبانت آلوده کنم !!!
( رمئو به ژولیت )
.
.
.
.
.
.
مخ زدن به این میگنا…
سر یارو منتم میزاره… :|
فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد !!
به یکبــاره جــا خــوردم …
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادیـــــ!
و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد
شعر اول رو حمید مصدق گفته
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تاشاعر جواب داده
که خیلی جالبه .
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 16
بازدید هفته : 459
بازدید ماه : 446
بازدید کل : 271356
تعداد مطالب : 407
تعداد نظرات : 1084
تعداد آنلاین : 1
** *** ** * *
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
دفتر خاطرات
جوجو و
آدرس
jujuo.LXB.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.